|
فقط میخوام تو همین رویای شیرین خودم بمیرم
|
||||
|
|
||||
اگه میتونی تا ته بخونی بیا تو
دنیا خیلی پاکه این ماییم که با فکر کردن به اولین هوس اونو کثیف می کنیم اگه هر انسانی فقط فقط یک بار به هوسش پاسخ منفی بده .... چی میشد اگه می شد پس ای دوست سعی کن تو زدگیت به خودت نگی که :حالا این یه بارو خطا کنم ::::چی میشه:::: پس اگه می تونی تا تهش بخونی رو ادامه مطلب کلید کن
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 15:18 توسط مصبب گناه
|

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند . . ... ..... ....... ......... ....... ..... ... . مي خواي بدوني شيطان كجاست؟ تو قلبت
چه وقت؟
همون وقتي که ازت يه کار زشتي سر ميزنه!
آره قيافت ميشه عين يه خوک وحشي.
ولي با اين حال ميبيني که خدا چقدر دوست داره که اون قيافه زشتت رو به کسي نشون نميده!
ولي اگه خيلي خيلي عصبانيش کني امکان داره........
چون تا حالا چندين نفر ديده شده که مسخ شده اند.
مواظب خودت باش
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 15:38 توسط مصبب گناه
|

از اون اعماق میاد از مکانی ناشناخته برای محافظت از رویا اگر می تونست در اون وقت بدزده خورشید و ماه را از آسمان ملتفت باش به ظاهر انسان در باطن هیولا نگذار آن داخل شود آن می تواند تو را تیکه تیکه و جدا کند جرم نه! در تماشای پروراندن در جایی هموار له کننده ی روح سخنرانی با کلمه ی کشنده بد کار به صورتی له میشه و به قتل میرسه بی رحم کیفش به چشیدنشه خونی است که می ریزد زمانی که وقته جواب گرفتن و انجام دادن است نیاز به مصرف کردن نفسه بعضی ها با استواری بلند خواهند شد بازدم تمامی این نفس ها از صدای یک روح است
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 15:7 توسط مصبب گناه
|

خدا مرگ را فرستاد در پشت سرت به من نگاه کن یک قتل عام رو خواهی دید چهره ای از مرگ بیشتر از یک دیوانه دفاع کفرآمیز گریه ها تو را میبینند که از درون میمیری، تو را میبیینند که میمیری خدا مرگ را فرستاد تا بدبختی پایان یابد نه عشق را موعظه میکند نه وزیری برای گناه یک ایمان شکسته خدا را دعا کنید زانو بزنید فریاد بزنید در برابر مرگ مرگ حق است چیزی نمیتواند تو را نجات دهد سمفونی وحشت آور بشنو تو فریادزننده ی دروغگویی زندگی را از تو میگیرم این همه ی چیزیست که میخواهم انجام دهم آرزو کن همچنان برهم بخورد این چیزیست که درون من زندگی میکند خون فاسد در رگ های من جریان دارد به سوی مردن پیش میروم با نگاهی شهوت انگیز به درد نگاه میکنم درون تو را لمس میکنم خونی که از تو ی لعنتی میرود خشک شده از من خون بگیر مرگ قصد دارد که خون را بر روی دیوار بپاشد چهره ی ذوب شده ی یک فاحشه ی پلاستیکی فیگورهای پیچیده ی گوشت از استخوان زانو بزنید فریاد بزنید در برابر مرگ مرگ حق است چیزی نمیتواند تو را نجات دهد سمفونی وحشت آور بشنو تو فریادزننده ی دروغگویی زندگی را از تو میگیرم این همه ی چیزیست که میخواهم انجام دهم آرزو کن همچنان برهم بخورد این چیزیست که درون من زندگی میکند تو مرگت را در دست خودت چشیدی از انگشتانت بیهوده خون میرود تو در قبرت فریاد میکشی بر چشم های خدا چنگ بزن گلو و دستانت را در آن فرو کن تو با درد به یک دیوانه تبدیل شدی تو نابینا شدی و برای خدایت فریاد میکشی خدای رقت انگیز مرگ قصد دارد که خون را بر روی دیوار بپاشد چهره ی ذوب شده ی یک فاحشه ی پلاستیکی فیگورهای پیچیده
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 14:57 توسط مصبب گناه
|

سلام سلام دوستان حتما به این سایت هم یه سر بزنید
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 17:25 توسط مصبب گناه
|

سلام و درود ببخشيد فينگيليش نوشتم

salam d0ztane go0lam man ham mesle hameye do0staye go0lam be nezame mo0ghada3 sarbaZi ravane sho0dam o0midvaram ke har ja ke hastyd kho0b kho0sh va salamat bashid va dar panahe hagh salem zire sayeye pedaro0 madareto0n 100000000 sal o0mr ko0nid do0st dare sho0ma :::::::: @|^Ef::::::::

بی منظور
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 16:49 توسط مصبب گناه
|

بی منظور

+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:21 توسط مصبب گناه
|

کسی ما را نمی پرسد کسی تنها يی ما را نمی گريد دلم در حسرت يک دست دلم در حسرت يک دوست دلم در حسرت يک بی ريای مهربان مانده است کدامين يار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی کدامين آشنا آيا به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را و اما با تو ام ای انکه بی من مثل من تنهای تنهايی تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی آيی نگاهت التيام دستهايت را دريغ از ما نمی کردی من امشب از تمام خاطراتم با تو خواهم گفت من امشب با تمام کودکی هايم برايت اشک خواهم ريخت من امشب دفتر تقويم عمرم را به دست عاصی دريای نا آرام خواهم داد همان دريا که می گفتی تو را در من تجلی می کن ای دوست همان دريا که بغض شکوه ها يم در گلوی موج خيزش زخم بر ميداشت واما با تو ام ای انکه بی من مثل من تنهای تنهايی کدامين يار ما را می برد تا انتهای باغ با رانی . .
تو حتی روزهای تلخ نامردی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 20:26 توسط مصبب گناه
|

چشمانم بسته است نمي توانم يأست را ببينم, هر چند واضح است حيرت زده ام از اينكه چگونه زمستان, بهاري خواهد شد كه من هرگز نخواهم ديد
من از مكانهايي كه تو مي جويي دور و سرگردان مي شوم
هرچند من دوزخت را مي جويم (ولي) تو قبل از من به دروازه نزديك ميشوي
زندگي تو درست است و من دنبال بهشت تو مي گردم
من نمي توانم عاشق شوم, عشق براي آنهاست, شهوت ورزي به آسمان, بهشت
چرا من به اين دنياي پر از اندوه آمدم؟ چرا اين حقيقت دارد؟ خنجر فداكاري من كجاست؟
روزي دروازه ها را به سوي دوزخ باز خواهم كرد . . .
حيرت زده ام از اينكه چگونه شب مبدل به روزي خواهد شد كه من هرگز نخواهم ديد
حيرت زده ام از اينكه چگونه زندگي, نوري خواهد شد كه من هرگز نخواهم ديد
حيرت زده ام از اينكه چگونه زندگي, دردي خواهد شد كه تا ابد ادامه دارد
در هر شبي سياهي متفاوتي وجود دارد
در هر شب آرزو مي كنم به زماني كه در ميان جنگلهاي كهن رفته بودم, برگردم
در هر زمستاني سرماي متفاوتي وجود دارد
در هر زمستان احساس پيري مي كنم, بسيار پير مثل شب, بسيار پير مانند سرماي سخت
حيرت زده ام از اينكه چگونه زندگي, مرگي خواهد شد كه من هرگز نخواهم ديد
حيرت زده ام از اينكه چرا زندگي بايد زندگي اي باشد که تا ابد ادامه يابد؟
حيرت زده ام از اينكه چگونه زندگي, مرگي خواهد شد كه من هرگز نخواهم ديد
حيرت زده ام از اينكه چرا زندگي بايد زندگي اي باشد که تا ابد ادامه يابد؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 21:55 توسط مصبب گناه
|

حتماً بخونش: دختر کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بوده که با او تنها باشد . پدر و مادرش زیر بار نمی رفتند ، چون می ترسیدند او هم مثل بیشتر دختر های چهارپنج ساله حسودی اش بشود و بلایی سر بچه بیاورد . منتها او هیچ نشانهای از حسادت از خودش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهربان بود . دست برادر هم نبود و هر روز که مس گذشت ، بیشتر اصرار می کرد . عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه با بچمه تنها بماند .
دختر با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست . لای در کمی بازمانده بود و پدر و مادر کنجکاو می توانستند او را ببینند. دختر کوچولو آهسته رفت طرف نوزاد ، صورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ کرد:
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 16:1 توسط مصبب گناه
|

با لشگر ویرانی جمع شده ایم . چه کسی در زیر پرچم مرگ می راند مرگ دیگر تحمل نمی کند . اکنون زمان جنگ نفرت است در چشمان ما خشم ، نفرت و طغیان را خواهی دید صدای قهقهه شیطان در این میدان جنگ و این شب سرد شیاطین بالهایشان را می گسترانند و با فریاد می گویند " ما در این جنگ پیروز می شویم " یهوه ، بودا و الله می بینند رفتار و گریستن ما را بال فرشتگان می شکند بالهایشان در خون خیس می شود ارباب بادهای تاریک صورت بز را می سازم سرودی کفر آمیز ارواح را هدایت می کند آتش در آسمان خاموش شده و آبهای آبی دیگر گریه نمی کنند . رقص درختان متوقف شده . صدای چکیدن خون کودکی که در این نزدیکی مرده ، خاموش شده اکنون تنها باقی مانده سنگ قبری سیاه است با یک محراب اما در این زمان یک روح فراموش شده به جرم رسیدن به ازل مجازات می شود . لوسیفر رازهای تقدیس شده را به من نشان بده سرچشمه های مخفی دانش بی پایان که سکونت می کند در مغاک عظمت شیاطین حرفهای من این دنیا را به آتش خواهد کشید بر من درود فرستید


+
نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 16:38 توسط مصبب گناه
|

سلام بچه ها امروز میخوام دو تا بلاگ معرفی کنم که تو نوع خودشون بی نظیر هستن هر کسی که واقعا من و بلاگهای من واسش ارزش داره این بلاگای زیبا رو ببینه چون با این دو بلاگ فهمیدم که تودنیاچه گلهایی دارن زندگی میکنن دختری که در یک قبرستان متروکه خاک شده http://www.shokolat222.blogfa.com/
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 14:41 توسط مصبب گناه
|

میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش این همه خواستن دستات بدونه حتی نوازش میدونم که خنده داره واسه تو گریون دردام میگذری از منو میری اما باز من بر میگردم چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام

+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 8:11 توسط مصبب گناه
|

کجایی مرگ؟!!! کجایی ای تنها حقیقت راستین من تنها می توانم آرزوی آمدنت را بکنم با اینکه دیگر طاقتی نمانده در انتظارت ، نمی توانم به سویت بیایم بالهایم شکسته اند و پاهایم بسته حتی برای سقوط در گودال تاریک گور هم نمی توانم گامی بردارم تنها پنجه می سا یم و ناله میزنم و فرو میروم..... کجایی مرگ؟!!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 10:12 توسط مصبب گناه
|

مرا به یاد بیاور مرا ز یاد مبر که انعکاس صدایم درون شب جاری ست کسی نمی داند که در سیاهی شب دشنه ای ست در پشتم کـه در سیاهی شـب خنجـری سـت در کتفـم مرا ندیدی - دیگر مرا نخواهی دید که پشت پنجره سرشار از سیاهی شب که پشت پنجـره آو ا ز دیـگـری جـاریسـت ...
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 14:46 توسط مصبب گناه
|

سلام دوست من که میخوای بدونی درست همون زمانی که برای من اوج بود به زمین نشستم شکسته شدم و یک سال عقب موندم از زندگی می خوام برم وقتی که جبران کردم برگردم می خوام برم تا اونجا که دورویی ها ناخوشم نکنه اونقدر قوی بشم که بدونم چی شده که من وجود دارم که چرا می خوام زنده باشم درسته امروز مثل مرده ها زندگی می کنم من تاریک تاریکم می خوام به روشنایی ها برم می خوام برای خودم باشم می خوام یاد بگیرم که می تونم از کسی تنفر داشته باشم می خوام تنها باشم و تنها به کسی اهمیت بدم که صادق باشه می خوام از صفر شروع کنم خیال کن من ساده ام و من ساده ام اما نه اونقدر که تو بفهمی دنیام چه شکلیه هیچ کس نمی دونه دنیای من چه شکلیه جز منو خدا هر وقت می خوام بگم هیچ کس نمی دونه می دونم که اشتباه می کنم همیشه حداقل یک نفر همه چیو می دونه شاید ناخودآگاه آدم هم بدونه من وقتی میام که خودم باشم نمیخوام درد باشم واسه ..........
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 10:55 توسط مصبب گناه
|

هر کسی می تواند از پشت چشمانم از اشکهای هميشه جاری ام از سکوت هميشه همراهم تمام حرفهای دلم را بفهمد حرفهايی که جای خود را به زخمی کهنه داده اند زخمی که ديگر صبر نيز دوای درمان آن نيست زخمی که ديگر روحم و جسمم به آن عادت کرده اند زخمی که هرچند وقت يکبار دهان باز می کند ديگر اين زخم قسمتی از زندگی ام شده ولی مرحم اين زخم را می دانم......

آري مرحم آن
رفتن است
و يك روز خواهم رفت
برای هميشه
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 16:35 توسط مصبب گناه
|

سلام دوستای عزیزتر از جانم این چند روز از کسی دور شدم که تمام هستیمه فقط میخوام یه چند روزی برم تو خودم آخه باید دوری از اونو درک کنم ولی امیدم به اینه که یه روز بر میگرده و تا ابد کنارم میمونه آخه این تنها راهه بر میگرده و تا آخر عمر کنارش میمونم دیگه تصمیممو گرفتم میخوام یه قبر دو نفره بخرم ........دوست دارم 
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 9:51 توسط مصبب گناه
|

چهار تا دیوار ایندفعه دومتر ارتفاع ایندفع جا واسه دو نفره آخه اونجا هم آدم همیشه دل میگیره آخه اونجا هم آدم بدون همدم دلش میگیره الان دیگه دو طبقش راحت پیدا میشه آدم ها همیشه وقتی از یکی بیشتر میشن دل و جراتشونم بیشتر میشه وقتی با همن زمانم واسشون زودتر میگزره زمان واسشون قشنگتره مخصوصا اگه با هم راحت و هم درد باشن مخصوصا اگه هر دوتا شون از یه دنیا فرار کرده باشن مخصوصا اینکه از یه جهنم به یه چهار دیواری پناه اورده باشن اون جوری دیگه باهم خیلی راحت ترن چاار دیواری دو طبقه..............................
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 9:35 توسط مصبب گناه
|


+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 13:40 توسط مصبب گناه
|

در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد. او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت. در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود. روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد. پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد ، اما... تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود. با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟ پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند. بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید ....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود.. ![]()

+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 9:39 توسط مصبب گناه
|

شیشه ای میشکند... یکنفر پرسید...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست.عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچکس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما.هیچکس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟ هر وقت بعد از ۱۲۰ سال رفتی خواستی از روی پل صراط رد شی بهت گفتن یکی حلالت نکرده.... بدون اون منم که می خوام به این بهونه یه بار دیگه ببینمت

+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 9:6 توسط مصبب گناه
|

یک روز ، اتش شدم ... و یک روز دیگر اب... زمانی چون باد ، پیچیدم به دور خود... بیخود از خودی و خود... لحظه ای غرقه گشتم ، در نور ... و از سایه ام هیچ بر جای نماند... که هر چه بود ، فنا در او گشته بود و همین... ان روزها... این روزها... روزهایی دگر... اگر باشد... اگر باشم... نه اتشم و نه باد ، نه اب و نه جزئی از نور... که اگر باشد... و اگر باشم... تنها خزیده به کنجی خواهم بود ، ارام و خاموش... ارام تر از ارامش پس از طوفان... بی صدا تر از ابی راکد.. و صدها سخن مانده در دل ... و سه نقطه ... حرفهایی نگفته...

+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:22 توسط مصبب گناه
|

اگر ابر بودي به انتظار اشکت مينشستم اگر مهر بودي در پرتوات خود را گرم ميکردم اگر باد بودي چون برگ خزان خود را به دستت ميسپردم اگر خدا بودي به تو ايمان مي اوردم تا بداني دوستت دارم ......................... 
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 11:17 توسط مصبب گناه
|

در زمانه ای که عاطفه رو باید در لابه لای کتابهای قطور منظومه های نظامی که زیر خروارها گرد و خاک مدفون شده پیدا کرد و وقتی که قلک دلت رو از عشق هر کسی پر می کنی تو جیب هات دنبالش می گرده ! و ... چندان هم تعجبی نداره که احساس مومیایی بودن کنی و حجم تابوت رو شونه هات سنگینی کنه آنهايی که مرگ را يک امر طبيعی می دانند معتقدند مرگ شتری است که در خانه ی همه می خوابد. و آنهايی که فکر ميکنند هيچ وقت نمی ميرند می گويند شتر ديدی نديدی اما من هنوز بر سر تاريخ وفاتم با عزرائيل به توافق نرسيده ام تا شقایق هست باید مرد 
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 11:8 توسط مصبب گناه
|

سلام ....عزیزکم گلکم مهربونم
می دونم وبلاگ جای نامه نوشتن نیست ولی خسته شدم از بس تو خودم ریختم و دم نزدم. به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد چو به اسم تو رسیدم ای مرگ قلمم به گریه افتاد آبجی گلم گلکم تاج سرم خیلی دوست دارم باهاش درد و دل کنم سرم و رو شونهاش بزارم واسش بمیرم ولی باید قول بدی که از این کارم ناراحت نشی و نرنجی دوستام که همه زودرنجن و جنبه انتقاد ندارن امیدوارم که تو اینتور نباشی فدای محبتت
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:47 توسط مصبب گناه
|

"سنگ قبرم را نمی سازد کسی مانده ام در کوچه های بی کسی بهترین دوستم مرا از یاد برد سوختم ، خاکسترم را باد برد" * تا چند سخن ، سکوت نشستن تا به کی در امتداد شکستن روز ها شمردن از آخر به آخر باز بن بست از اول شکست ِ روز ِِ آخر از ساعت گذشتن به تقویم رسیدن در اوج بی کسی ها حزین مرگ دیدن ز درد ی بی تقصیر ، رسیدن اونور تقدیر آخر به تقدیر ، خاموش ز شعله تقصیر گذشتن از مرز ِ وجود ، آغاز این گریز ِ فرار است ز خویشتن ، کجا پناه بردن میگفتم نمیشم چنین ساده فراموش اما چراغ یادها به من گشته خاموش اون روز ِ شوم گذشته خیلی آسون ٫٬ با مردن حقایق تو قصه های ویرون مسافری غریبه ، نشسته زیر بارون غصه نخور غریبه ! منم زدم بیابون سلام آبجی گلم امروز احساس میکنم که خیلی بی ارزشم آخه همش این منم که خودمو کوچیک میکنم این منم که در اشتباهات دیگران دخالت میکنم و .... خوب چوبی که باید بوخورم ومقصر منم من دیشب خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که نمیشه به زور و تنها یه دنیای پاک و آری از دشمنی داشت چون اطرافیانت که فکر میکنی بهترین بهترینها هستند خوردت میکنن .میشکننت .لهت میکنن. میخاستم بگم که ازت ممنونم که منو بخشیدی و برگشتی و دیگه به گذشته فکر نمیکنی. امیدوارم بعضی ها هم بفهمند که چقدر واسه من عزیزند. به امید دنیایی پاک و پر از دوستی پاک و صادقانه 
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:21 توسط مصبب گناه
|

كاش مي شد در زندگي روزي را در كناري ايستاد و به گذر لحظات نگاه كرد بي آنكه تو را به جلو هل دهد و تو تماشاچي گذر زمان و حوادث از بيرون باشي. انگار داري فيلمي واقعي ، واقعي ترين فيلم زندگيت را مي بيني. فيلمي گاه گاهي چنان زيبا و دوست داشتني به پيش مي رود كه آرزو مي كني اي كاش قهرمان تمامي نقش هايش تو بودي....وبعد درست در صحنهي ديگر دل شكسته و نيازمند و بازنده و باز آرزو مي كني كه اي كاش دوباره كه پلكي بر هم گذاشتي و چشمانت را گشودي دوباره صحنه اول را ببيني اما بازي زندگي هم چنان الوان به پيش مي رود. نمي دانم شايد توازن غم و شادي زندگي برقرار است اما ما تلخي را بيشتر لمس مي كنيم. طمع و گذر 
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 16:27 توسط مصبب گناه
|

دنياي عجيبيه .........
يكي دلش رو مي شكنن ، يكي عشقش رو له مي كنن ، يكي ...... عجيبه. اما همه يه مشكلي دارن ، همه يه قصه واسه غصه خوردن دارن... يه درد.....انگاري هيچكي راحت نيست......
لعنت به این روزگار 
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 16:6 توسط مصبب گناه
|

که من هم دوستت دارم
و یا عشق شرر بارت
به جان و دل
خریدارم
ولی ای خوب
ای امید نا امید
ای فردای بی خورشید
آیا هیچ میدانی
که این راه پراز رویا
که گاهی گردد از اندوه
تاریکو
زمان دیگری
شیرین و شاد و مستی افزا است
ندارد هرگزش پایان و انجامی
بیا ای خوب
ای در عشق
همچون کوه پابر جا
بیا بحر خدا
از بحر فردایت
امیدت
آرزوهایت
مرا در قعر این دنیای اندوهم
مرا این خو گرفته سخت را
با سردی و تنهایی و یاس
رهایم کن رهایش کن
برو بحر خودت
از من حذر کن
نمیخواهم تو را هرگزبیازارم
نمیخواهم وجودت را
میان شعله های بی دریق عشق خود
روزی بسوزانم
همه قهر دروغینم
بهانه های رنگینم
نه انکار است و بیزاریست
سراسر معنی لطف است
همه امید پیروزیست
که تا شاید تو را
از عشق شوم بی سر انجامی
جدا سازد
برو بحر خدا
از من حذر کن
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:50 توسط مصبب گناه
|
